زين الدين محمود واصفى
129
بدايع الوقايع ( فارسى )
به دور عدل او جز بر كمان كس زور نتواند * چو دارد سركشى آن زور بر وى زان ممر باشد كمانداران درگاهش بود هريك جگردارى * كه صد ناوك عدويش را ز هريك بر جگر باشد سهامش روز هيجا غيرت مژگان فتح آمد * كمانش وقت ميدان رشك ابروى ظفر باشد « 1 » به پيشت واصفى خود را به خدمت چون كمان خواهد * كه تا بر وى ترا از گوشهء چشمى نظر باشد كمان چرخ تا از كهكشان باشد به زه ، يا رب * قضا را تركش تقدير پيشت بر كمر باشد لغز شمشير آن چيست كز شهان جهان بر سر آمده * آن را كه بر سر آمده از پا درآمده هاروتوار رفته گهى سرنگون به چاه * ز آنجا « 2 » بسان يوسف مصرى برآمده آب حيات ريختنش كار و دمبهدم * همچون خضر به وادى ظلمت درآمده پرواز كرده مرغ دل پردلان ز بيم * تا بر جناح باز وغا شهپر آمده گرديده سرخ و داده سر سبز را به باد * در فعل و رنگ و شكل زبان پيكر آمده از كوه حاصل آمده و جاش بر كمر * همچون كمر به سيم و زر و جوهر آمده
--> ( 1 ) - B 2 : اين بيت را ندارد ( 2 ) - T : گاهى